گنج

(۴) حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۹ بیت
زنی آورد طفلی را ببازارز مادر گم شد و بگریست بسیار
زمانی خاک بر سر زود می‌ریختزمانی اشک خون آلود می‌ریخت
چو می‌دیدند غرق خون و خاکشبترسیدند از بیم هلاکش
بدو گفتند مادر را چه نامستبگو، گفتا ندانم کوکدامست
بدو گفتند بس دیوانهٔ توکجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟
چنین گفت آن بچه افتاده گمراهکه یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه
بدو گفتند نام آن محلّتبگو تا فارغ آئی زین مذلت
چنین گفت او که پر دردست جانمکه نام آن محلت هم ندانم
بدو گفتند پس با تو چه سازیمکه تو می‌سوزی و ما می‌گدازیم
چنین گفت او که من سرگشتهٔ راهنیم از مادر و از نامش آگاه
محلّت می‌ندانم خانه هم نیزبجز مادر نمی‌دانم دگر چیز
من این دانم چنین در مانده بی کسکه اینجا مادرم می‌باید و بس
من این دانم که پر خونست جانمکه مادر بایدم دیگر ندانم
اگر تو مرد صاحب درد گردیحریم وصل را در خورد گردی
ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَقنه بینی در جهان مطلوب مطلق
ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئیازان تو هم جمیل و هم نکوئی
اگرچه تو نکوئی ای نکوبینچو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین
به بین احوال خود تا بر چه سانستنه نیکوئی تو، او نیکونهانست
تو خود را منگر و این جان و تن رانهاد او نگر نه خویشتن را