گنج

(۵) حکایت در ذمّ دنیا

چنین گفته‌ست آن پاکیزه گوهرکه دینی دوست از سگ هست کمتر
چو مرداریست این دنیای غدّارسگان هنگامه کرده گردِ مردار
چو سگ زان سیر شد بگذارد آنراکه تا یک سگ دگر بردارد آنرا
ذخیره نهد او از هیچ روئینیندیشد ز فردا نیز موئی
ولی هر کس که دنیاجوی باشدهمیشه در طلب چون گوی باشد
چو گوئی می‌دود دایم ز عادتکه تا یک دم کند دنیا زیادت
اُمید عمر یک روزش نه وانگاهغم صد ساله بر جانش بیک راه