(۷) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد
یکی پرسید ازان گستاخ درگاهکه هان چیست آرزوی تو درین راه
چنین گفت او که طوفانیم بایدکه خلق این جهان را در رباید
نماند از وجود خلق آثارشود فانی دِیَار و دَیر و دَیّار
که تا این خلق در پندار مشغولشوند از بدعت و از شرک معزول
که چون پروای حق یک دم ندارندهمان بهتر که این عالم ندارند
بدو گفتند اگر طوفان درآیدجهان بر خلقِ سرگردان سرآید
اگر فانی شوند اهل زمانهتو هم فانی شوی اندر میانه
چنین گفت او که طوفان سود ماراستهلاک خویش اوّل بایدم خواست
که این طوفان اگر گردد درستمهلاک خویشتن باید نخستم
بدو گفتند رَو رَو حیلهٔ سازتن خود را بدریائی درانداز
که تا از هستی خود رسته گردیمگر با آرزو پیوسته گردی
چنین گفت او که بس روشن بوَد آنکه هرچ از من بود چون من بود آن
هلاک خود بخود کردن نه نیکوستمگر عزم هلاک من کند دوست
ز معشوق آنچه آید لایق آیدکه تاوانست هرچ از عاشق آید
اگر معشوق بفروشد وگر نهازو زیباست از هر کس دگر نه
اگر بفروشدت صد بار دلدارتو هردم بیشی از جانش خریدار