(۶) حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق
به حربی رفت فاروق و ظفر یافتوزآن کفّار هر کس را که دریافت
شهادة عرضه کردی گر شنیدینکُشتی ورنه حالی سر بریدی
جوانی بود دل داده به معشوقبیاوردند او را پیشِ فاروق
عمر گفتش به اسلام آر اقرارچنین گفت او که هستم عاشق زار
دگر ره گفت ایمانت رهاندجوانش گفت عاشق این چه داند
به دینش خواند عمر پس سیُم بارچو هر باری به عشق آورد اقرار
عمر فرمود تا کشتند زارشمیان خاک افکندند خوارش
چو پیش مصطفی آمد عمر بازپیمبر را کسی برگفت این راز
پیمبر کین سخن بشنید از مرددرآن فکرت عمر را گفت از درد
دلت داد ای عُمَر آخر چنین کارکه کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟
چو غم کشتهست او را وین خطا نیستدگر ره کُشته را کشتن روا نیست
ز حق کشتن نکو و از تو زشتستکه این را دوزخ و آنرا بهشست
اگر تو میکُشی خود را نکو نیستکه این کشتن نکو جز کارِ او نیست