(۵) حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او
نشسته بود روزی پیرِ اصحابز پنداری و شهرة پیشِ محراب
درآمد از در مسجد یکی زالولی همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا که در عین هلاکیپلیدی میکنی دعویِ پاکی
بدین شیخی شدی مغرور اصحاببرون آی ای جُنُب از پیشِ محراب
بسوز از عشق خود را ای گرامیوگر نه زاهدی باشی ز خامی
ز زاهد پختگی جستن حرامستکه زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشک عاشق همچو شمعستازان دراشک و سوز خویش جمعست
ازان باشد همه شب اشک و سوزشکه خواهد بود کُشتن نیز روزش
چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامشبرآید کُشتهٔ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس رانماند کار با او هیچ کس را