(۴) حکایت لقمۀ حلال
رفیقی گفت با من کان فلانیحلالی میخورد قوت جهانی
که جزیت از جهودان میستاندوز آنجا میخورد، به زین که داند
بدو گفتم که من این میندانممن آن دانم که من ننگ جهانم
که باید صد جهود بس پریشانکه تا خواهند از من جزیت ایشان
تو گر کم کاستی خویش بینیبسی از خود سگی را بیش بینی
وجودت با عدم درهم سرشتستکه این یک دوزخ و آن یک بهشتست
اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندستبسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست
اگر صد بار روزی غُسل سازیچو با خویشی نهٔ جز نانمازی