(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان میداد
بزرگی گفت پر شوقست جانمکه شد عمری که من دربندِ آنم
که از من صدقهای برسد به درویشکه آن صدقه نبیند کس کم و بیش
چو رفتهست این دقیقه بر زبانشچنین گفتهست هاتف آن زمانش
که تو باید اگر صاحب یقینیکه آن صدقه که بخشیدی نه بینی
تو همچون مُردهٔ بد مینمائیکه خود را مُرده و زنده بلائی
نخواهی زندگانی گر بدانیکه مردن بهترت زین زندگانی
اگر تو پیش دان و پیش بینیهمه کم کاستی خویش بینی