(۲) حکایت نمرود
یکی کَشتی شکست و هفتصد تندرآب افتاد و باقی ماند یک زن
زنی برتختهٔ آنجا مگر ماندبزاد القصّه وز وی یک پسر ماند
چو بنهاد آن زن آشفته دل بارفرو افتاد در دریا نگونسار
بر آن تخته بماند آن کودک خردپیاپی موجش از هر سو همی برد
خطاب آمد بباد و موج و ماهیکه این طفلیست در حفظ الهی
نگه دارید تا نرسد بلائیشکه میباید رسانیدن بجائیش
همه روحانیان گفتند الهیچه شخصست این میان موج و ماهی
خطاب آمد کزین شوریده ایّامچو وقت آید شوید آگه بهنگام
چو آخر بر کنار بحر افتادبکفّ آورد صیّادیش استاد
به شیر و مرغ و ماهی کرد دم سازبخون دل بپروردش باعزاز
چو بالا برکشید و راه دان شدمگر یک روز در راهی روان شد
بره در سرمه دانی یافت یاقوتکه در خاصیّتش شد عقل مبهوت
چو میلی برکشید از سرمهٔ پاکبیک ره عرش و کرسی دید و افلاک
چو میلی نیز در چشم دگر کردبگنج جملهٔ عالم نظر کرد
هزاران گنج زیر خاک میدیدز مه تا پشتِ ماهی پاک میدید
ملایک جمله میگفتند کای پاکچه بندهست این چنین شایسته ادراک
چنین آمد ز غیب الغیب آوازکه نمرودست این شخص سرافراز
زند لاف خدائی و بصد رنگبرون آید بکین ما بصد جنگ
ببین تا چون بپروردش درین راهچگونه خوار باز افکند ناگاه
کسی را در دو عالم هر که خواهیوقوفی نیست بر سرّ الهی
بعلّت چیست خود مشغول بودننخواهد بود جز معلول بودن
وگر در چار طبعی هیچ شک نیستکه کژ طبعی و هرگز چار یک نیست
بدین دریا درآ و سرنگون آهم از طبع و هم از علّت برون آ
نه ازچرخ برین برتر رود روزکه او هم سرنگون آمد شب و روز
همه کار جهان از ذرّه تا شمسچه میپرسی کأَن لَم تَغنَ بالاَمس
شکست آوردِ گردون از مجرّهسبک نکند که گردی ذرّه ذرّه
جهان را رخش گردونست در زینکه خورشیدست بر وی زینِ زرّین
چو عالم را فنا نزدیک گرددچو شب خورشیدِ او تاریک گردد
نهند آن زینِ او دانی چگونهبرین مرکب ز مغرب باژگونه
ازان بر عکس گردانند خورشیدکه این زین مینگردانند جاوید
برآر از جانِ پر خون آهِ دلسوزکه نه از شب خبرداری نه از روز
شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودتکه روز روشنی هرگز نبودت
اگرخواهی که باشی روز و شب شادمکن تاتو توئی زین روز و شب یاد
ولی تا تو توئی در خویش ماندهنخواهی بود جز دل ریش مانده
تو میباید که بیخود گردی از شورشوی پاک از خود و از کارِ خود کور
که تا تو خویش را بر کار بینیاگردر خرقهٔ زنّار بینی