(۲۳) حکایت مجنون
یکی پرسید از مجنون که چونیکه بس بیچارهٔ و بس زبونی
چنین گفت او که هستم من خری پیربدن سوراخ از بار گلوگیر
تنم گرچه نزار و ناتوانستهمه روزی همه بارش گرانست
وگر آسایشی را بعدِ صد غمز پشتش جامه برگیرند یک دم
هزاران خرمگس آید گزندههمه در ریشِ او نیش اوفکنده
که گویم کاش این بیچاره هرگزندیدی از چنین آسایشی عز
اگر باشی تو کار افتادهٔ راهچنین کارت بسی افتد باِکراه
چو کار افتادگی نبود بغایتترا بس خنده آید زین حکایت
چو مشغولی بناز و کامرانیتو کار افتادگی را میندانی
کسی باید مرا افتاده در کاربروزی ماتم خود کرده صد بار
بحق زنده شده وز خویش مردهنه از پس ماندگان کز پیش مرده
تو تا عاشق نگردی نیک جانبازنیابی سرِّ کار افتادگان باز
کسی کو در میان ناز ماندستز جان بازانِ عاشق باز ماندست