(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد
جوانی بود سرگردان همیشهنمک بفروختن بودیش پیشه
بگرد شهر میکردی تگ و تازبهر کوچه فرو میدادی آواز
ایاز دلستان را دید یک روزبسوخت از پای تا فرقش در آن سوز
جهان در عشق وی بر وی سیه شدولیکن بود روشن کان ز مه شد
جهان از مه سیه چون گردد آخرکه تا دل زو بصد خون گردد آخر؟
شبانروزی دلی پر خون چو مستیهمه بر درگه سلطان نشستی
میان خاکِ راه افتاده بودینمک در پیشِ خود بنهاده بودی
نبودی بی نمک در عشقِ آن ماهازان افتاده شور افتاد در راه
گهی آواز دردادی بخواریگهی کردی چو آتش بیقراری
ایاز سیم بر چون بر گذشتیز اشکش آبِ او از سرگذشتی
بیفتادی و عقل از وی برفتیز مدهوشیش جان از تن نهفتی
ز سوز عشق آن مبهوت گمراهمگر محمود را کردند آگاه
زمانی سر به پیش افکند محمودگهی نالید و گه میسوخت چون عود
بدل با خویش گفت این حدِّ او نیستکه عشق و مال با شرکت نکو نیست
بخواند القصّه او را پادشا زودنمک بر سر درآمد آن گدا زود
زبان بگشاد محمود و بدو گفتکه بپذیر ای گدا از من نکو گفت
بترک عشقِ این بت روی من گویو یا نه ترکِ جان خویشتن گوی
جوابش داد عاشق گفت ای شاهتو بر تختی و من استاده بر راه
ایازت را تو داری جاودانهمرا زو نیست حاصل جز فسانه
میان عزّ و ناز و پادشاهینشسته پیشِ تست آن را که خواهی
چوآن بت را تو داری من چه جویمچو او با تست من ترک که گویم
مرا عشقست از وی جاودانهکه دایم میزند در جان زبانه
دمی گر عشقِ او بیشم نگرددبجز قربان شدن کیشم نگردد
چو بکشد عشقِ او روزیم صد راهنترسم هم اگر میبکشدم شاه
که عاشق هیچ برجانی نلرزدکه در چشمش جوَی جانی نیرزد
شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگتو با من کی توانی بود هم سنگ
تو هرگز عشق نتوانی نکو باختبچه سرمایه خواهی عشقِ او باخت
گدا گفتش که این سرمایه پیوستترا یک ذرّه نیست امّا مرا هست
تو چون پر آلتی از نوعِ شاهیولیکن بی نمک چندان که خواهی
چو من دارم نمک تا چند بازیز عشق بی نمک چندین چه نازی
تو مال و ملک و زرّ و زور دارینمک باید چو من گر شور داری
شهش گفتا که حجّت گوی عاشقترا دیدم نهٔ در عشق لایق
گدا گفتش اگر من حجّت آرموگر عاشق شوم باکی ندارم
تو از ملکت همی بر سر نیائینپردازی بعشق از پادشائی
من از عشق ایاز تو زمانینپردازم به سودای جهانی
من از وی مینپردازم بدو کَونتو با وی مینپردازی ز صد لون
کنون تو عشقِ خویش و عشقِ من بینتفاوت زین گدا و خویشتن بین
شهش گفت ای گدای زینهاریکدامین جای او را دوست داری
چنین گفت او که من زهره ندارمکه عشق آن صنم در خاطر آرم
ندارم جای آن هرگز چه سازمکه با یک جای آن بت عشق بازم
که گر یک موی او بینم زمانیشود هر موی من آتش فشانی
ندارم طاقت یک جای او منچه گردم گردِ سر تا پای او من
شهش گفتا که از سر تا بپایشچو عاشق نیستی بر هیچ جایش
ز عشق او چرا پس بیقراریبگو تا از کجاست این دوستداری
چنین گفت او که جانم پر خروششتو میدانی که چیست از دُرِّ گوشش
چو آمد حلقهٔ گوشش پدیداربجانم حلقهٔ گوشش خریدار
هوای عشقِ آن بت را نَیَم کسکه عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس
شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافتز بحر جسم یا از بحرِ جان یافت؟
گدا گفتش چنین دُرّ ای جهاندارز بحر عشق او آمد پدیدار
چو بحر عشق را غوّاص گردیبخلوت آن گهر را خاص گردی
شهش گفتا درین بحر ای جوانمردچگونه عزم غوّاصی توان کرد
گداگفتش که تو با پیل و لشکرز مشرق تا بمغرب ملک و کشور
درین دریا ندانی بود غوّاصکه این را مفردی باید باخلاص
دو عالم را برافکنده بیک بارفرو رفته بدین دریا نگونسار
نفس بگرفته دست از جان بشستهگهر در قعرِ دریا باز جسته
تو بگشاده همه عالم پر و بالنیابی بوی آن دُر در همه حال
شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافتچنین دُرّی که گفتی رایگان یافت
ببین اینک که در گوش ایازستکه آن حلقه بگوش حق شناسست
مرا بی آنکه باید شد نگونسارچنین دُرّی بدست آمد بیکبار
تو جان میکَن که این دُر خاصهٔ ماستمرا دُرّ و ترا گردابِ دریاست
گدا گفتش که بِه زین کن تفکّرتو هرگز کی بدست آوردهٔ دُر
که این دُر آنِ تو آنگاه بودیکه اندر گوشِ شاهنشاه بودی
چو در گوش تو نبوَد ای سرافرازترا با دُر چه کار، این دَر مکن باز
اگر شاه جهان بودی وفا کوششهستی نه غلامش حلقه در گوش
خوش اندر رفته عاشق تا بعیّوقفکنده حلقه اندر گوشِ معشوق
اگر عاشق توئی چندین مزن جوشتو میباید که باشی حلقه در گوش
چو تو در گوش آن حلقه نداریمزن از عشق دم گر هوشیاری
ز خجلت شاه گوئی غرقِ خون شدفرود آمد ز تخت و اندرون شد
گدا را با نمک از پیش راندندندانم تا سخن بر خویش خواندند