(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم
مگر محمود میشد بامدادیکسی آمد وزو میخواست دادی
فغان میکرد و پیشش راه بگرفتدرآمد پس عنان شاه بگرفت
یکی پرسید کان مظلومت ای شاهفلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نکشیدی آنگه باز هیچیکنون پس این عنان بهر چه پیچی
شهش گفتا که بودم آن زمان مستکه بگرفت او عنان من بیک دست
کنون هر موی این مظلوم دستیستکه از هر موی وی بر من شکستیست
چو چندین دست بینم در عنانماگر دستم دهد چون اسپ رانم؟
گرفتارم میان این همه دستنمیدانم که چون بیرون توان جَست
چو افتادن درین ره سودِ مردستبیفتد هر که اینجا اهل دردست
بلندی چون درین ره پست گیرندعنان پادشه بی دست گیرند
کسی باید بخون درگشته صد بارکه تا گردد ز افتادن خبردار
کسی کاندر میان ناز باشدکجا برهاندش دَر باز باشد