(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار
یکی دیوانه چوبی بر نشستهبتگ میشد چو اسپی تنگ بسته
دهانی داشت همچون گل ز خندهچو بلبل جوش در عالم فکنده
یکی پرسید ازو کای مردِ درگاهچنین گرم ازچه میتازی تودر راه
چنین گفت او که در میدانِ عالمهوس دارم سواری کرد یک دم
که چون دستم فرو بندند ناکامنجنبد یک سر مویم بر اندام
اگر هستی درین میدان تو بر کارنصیب خویشتن مردانه بردار
چو از ماضی و مستقبل خبر نیستبجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
مده این نقد را بر نسیه بر بادکه بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
چو یک نقطهست از عمر تو بر کارهزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
خوشی با نقدِ این الوقت میسازچو بیکاران به پیش و پس مشو باز
اگر تو پس روی و پیش آئیبلای روزگار خویش آئی