گنج

(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد

مگر شد ناگهی دزدی گرفتارز گرد راه بردندش سوی دار
امان می‌خواست از عجز و نیازیکه ریزد آب و بگزارد نمازی
که یا رب در چنین وقتی وجائیکه می‌بینم بهر موئی بلائی
ببین تاتیغِ قهرت بر سر دارچه می‌آرد برویم آخر کار
تو از قهرم چنین حیران گرفتهمن از مهر تو ترک جان گرفته
چنینم من که گفتم تو چنانیکنون جان می‌دهم دیگر تو دانی
چنین ده جان اگر جان می‌دهی تووگرنه عمر تاوان می‌دهی تو
اگر خونت زند از قهر او جوشمکن هرگز بلطف او را فراموش
سبک رو چون گرانجانی زره نیستبشادی زو که غم رادستگه نیست
عروسی جهان ماتم نیرزدکه صد شادی او یک غم نیرزد
چو خواهد کرد گردونت پیادهسواری را بکن ابرو گشاده