(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان
بکوئی می فرو شد عیسی پاکجهودانش بسی دشنام بی باک
بدادند و خوشی آن پاک زادهدعا میگفتشان روئی گشاده
یکی گفتش نمیکردی پریشانز دشنام و دعاگوئی بر ایشان؟
مسیحش گفت هر دل جان که دارداز آن خود کند خرج آن که دارد
ترا نقدی که در دریای جانستاگر موجی زند از جنسِ آنست
ولیکن تا دم آخر نیایدترا نقد درون ظاهر نیاید
محکّ جانِ مردان آن زمانستکه اعمی آن زمان صاحب عیانست
غم فردا ترا امروز بایددلت از خوفِ آن جانسوز باید
بباید هر دمت صد بار مردنکه بتوانی تو این وادی سپردن
اگر از ابر بارد بر توآتشتو میباید که باشی در میان خوش
اگر در وقتِ جان دادن خوش آئیبمعنی گرمتر از آتش آئی