(۱۷) حکایت محمود و شمار کردن پیلان
مگر یک روز محمود عدوبندپسر را گفت کای داننده فرزند
ببین تا پیل چندست این زمانمکه من اکنون عددشان میندانم
پسر بشمرد و گفتش ای خداوندهزار و چار صد پیلست در بند
شهش گفتا که خود را یاد دارمکه یک بُز مینیامد در شمارم
کنون گر تا بعرشم کار و بارستز من نیست آن ز فضل کردگارست
چو هستت نعمت حق بیکنارهترا از شکرِ منعم نیست چاره
چو در حقّ تو نعمت بر دوامستدمی بی شکرِ حق بودن حرامست
وگر نفس تودر شکرست کاهلدلت باید که این مشکل کند حل
چو نفست کاهلی دارد همیشهدلت را هست جِدّ و جهد پیشه
چو نفست مردِ کار خویش باشددلت در کار خود درویش باشد
نکو زان سود کرد و بد زیان کردکه هر کس آنچه دارد خرج آن کرد