گنج

(۱۶) حکایت پیغامبر و کنیزک حبشی

چنین نقلست از سلمان که یک روزنشسته بود صدر عالم افروز
یکی حبشی کنیزک روی چون نیلدرآمد از در مسجد بتعجیل
ردای مصطفی بگرفت ناگاهکه بامن نِه زمانی پای در راه
مهمّی دارم و اکنون توان کردندارم خواجه اینجا چون توان کرد
توئی هر بی کسی را یار امروزمنم بی کس فتاده کار امروز
سخن می‌گفت و گرم آنگاه می‌رفتردایش می‌کشید و راه می‌رفت
پیمبر دم نزد با او روان شدوزو نستد ردا و همچنان شد
ز خُلق خود نپرسیدش پیمبرکز اینجا تا کجا آیم بره بر
خوشی می‌رفت با او چون خموشیکه تا بُردش بر گندم فروشی
زبان بگشاد و گفت ای سیّد امروزز گرسنگی دلی دارم همه سوز
من اکنون رشته‌ام این پشم اندکبده وز بهرِ من گندم خر اینک
پیمبر بستد و گندم خریدشبرآورد و بدوش اندر کشیدش
ببُرد آن تا وثاق آن کنیزکبقبله کرد پس روی مبارک
که یا رب گر درین کار پرستارمقصِّر آمدم ناکرده انگار
بفضل خود درین کار و درین رایاگر تقصیر کردم عفو فرمای
برای بندهٔ گندم خریدمز خُلق و حلم حمّالی گُزیدم
ز بس خجلت زبان با حق گشادهبرای عذر بر پای ایستاده
جوانمردا کَرَم بنگر وفا بیننظر بگشای و خُلقِ مصطفی بین
درین موضع ز جان و تن چه خیزدزرعنایان تر دامن چه خیزد