گنج

(۱۷) حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد

یکی پیری مشوّش روزگاریبر فضل ربیع آمد بکاری
ز شرم وخجلت و درویشی خویشز عجز و پیری و بی‌خویشی خویش
سنانی تیز بود اندر عصایشنهاد از بیخودی بر پشتِ پایش
روان شد خون ز پای فضل حالیبرآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالی
نزد دم تا سخن جمله بیان کردبلطفی قصّه زو بستد نشان کرد
چو پیر از پیشِ او خوش دل روان شدز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
بزرگی گفت آخر ای خداوندچرا بودی بدرد پای خرسند
یکی فرتوت پایت خسته کردهتو گشته مستمع لب بسته کرده
چو از پای تو آخر خون روان شدتوان گفتن که از پس می‌توان شد
چنین گفت او که ترسیدم که آن پیرخجل گردد خورد زان کار تشویر
ز جرم خویشتن در قهر ماندز حاجت خواستن بی بهر ماند
ز بار فقر چندان خواری او راروا نبود چنین سرباری او را
زهی مهر و وفا و بُردباریوفاداری نگر گر چشم داری
چنین فضلی که صد فصل ربیعستز فضل حق نه از فضل ربیعست
تو مردی ناجوانمردی شب و روزاگر مردی جوانمردی در آموز
مجوی ای خاک چون آتش بلندیچو توخاکی مشو آتش بتندی
اگر آن پیشگه می‌بایدت زوددرین ره خاکِ ره می‌بایدت بود