گنج

(۱۵) حکایت زنبور با مور

یکی زنبور می‌آمد ز خانهبغایت بیقرار و شادمانه
مگر موری چنان دلشاد دیدشز حکم بندگی آزاد دیدش
بدو گفتا چرا شادی چنین توکه از شادی نگنجی در زمین تو
جوابش داد آن زنبور کای مورچرا نبوَد ز شادی در دلم شور
که هر جائی که می‌باید نشینمزهر خوردی که می‌خواهم گزینم
بکام خویش می‌گردم جهانیچرا اندوهگین باشم زمانی
بگفت این پاسخ و چون تیرِ پرتابروان شد تا یکی دکّان قصاب
مگر از گوشت آنجا شهلهٔ بوددر آن زنبور در زد نیش را زود
همی زد از قضا قصّاب ساطورز زخم او دو نیمه گشت زنبور
بخاک افتاد حالی تا خبر داشتدرآمدمور ازو یک نیمه برداشت
بزاری می‌کشیدش خوار در راهزبان برداشته می‌گفت آنگاه
که هر کو آن خورد کو را بوَد راینشیند بر مراد خویش هرجای
همه آنچش نباید دید ناکامهمه همچون تو آن بیند سرانجام
کسی کو بر مراد خود کند زیستچو تو میرد ببین تا آخرت چیست
چو گام از حدِّ خود بیرون نهادیبنادانی قدم در خون نهادی
غرور و کبر کم باید گرفتنره خُلق و کرم باید گرفتن
کم از یک جَو مر او را زورِ بازوستکه وزن کوه قافش در ترازوست
کم آزاری گزین و بُردباریکزین نزدیکتر راهی نداری