(۳) حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد
چنین گفتهست با یاران پیمبرکه آن طفلی که میزاید زمادر
چو بر روی زمین افکنده گرددبغایت عاجز و گرینده گردد
ولی چون روشنی این جهان دیدفراخی زمین و آسمان دید
نخواهد او رحم هرگز دگر بارنگردد نیز در ظلمت گرفتار
کسی کز بندِ این تنگ آشیان رفتبصحرای فراخ آن جهان رفت
بعینه حال آن کس همچنانستکه او را از رحم قصد جهانست
چنان کان طفل آمد در جهانینخواهد با شکم رفتن زمانی
ز دنیا هر که سوی آن جهان شدبگفتم حال طفلت همچنان شد
دلا چون نیست جانت این جهانیبر آتش نه جهان گر مرد جانی
اگر قلبت نخواهد برد ره پیشچگونه ره بری در قالب خویش
که گر راهی به پیشان میتوان بردیقین میدان که از جان میتوان برد
درون دَیرِ دل خلوتگهی سازوزان خلوة به سوی حق رهی ساز
اگر کاری کنی همرنگِ جان کنمکن آن بر سر چوبی، نهان کن
تو گر جامه بگردانی روا نیستکه او دوزد، بدست تو قبا نیست
ولیکن گر توانی همچو مردانز جامه درگذر جان را بگردان