(۴) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما
حسن میشد حسینش بود همبربجیحون چون رسیدند آن دو سرور
حسن چون بنگریست او را نمییافتگهی از پس گهی از پیش بشتافت
بآخر زان سوی جیحونش میدیدمقام از خویشتن افزونش میدید
بدو گفت ای حبیب و مرد درگاهز من آموختی آخر تو این راه
چنین برآب چون بشتافتی توبچه چیز این کرامت یافتی تو
حسینش گفت ای استاد مطلقبدان این یافتم من در ره حق
که دل کردن سفیدم بود پیشهترا کاغذ سیه کردن همیشه
اگر دل را بگردانی چو مردانشود خورشید عشقت چرخ گردان
دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیلمبرّا از همه تبدیل و تمثیل
زمانی کُل شده در قدسِ پاکیزمانی آمده در قید خاکی
گهی با خود گهی بیخود دو حالشکه تا هم زین بود هم زان کالش