(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید
یکی تابوت میبردند بر دستبدید از دور آن دیوانهٔ مست
یکی را گفت این مرده که بودهستکه ناگه شیرِ مرگش در ربودهست
بدو گفتند ای مجنون پُر شورجوانی بود کُشتیگیرِ پُر زور
بدیشان گفت دیوانه که برنااگرچه بود در کُشتی توانا
ولیکن میندانست آن جگرسوزکه ناگه با که در کُشتی شد امروز
حریفی بس تواناش اوفتادهستبه قوّت بی محاباش اوفتادهست
چنان در خاکش افکندهست و در خونکه دیگر برنخواهد خاست اکنون
ولی الحمدلله میتوان کردکه جائی میتوان دید این جوانمرد
چو چاره نیسب ز افتادن کسی رابدین دریا درافتادن بسی را
تو گر اینجا دراُفتی جان نداریچو در برخاستن ایمان نداری
خوش آمد عالمت افراختی بالفرو بردی بدین مردار چنگال
تو این ده نه گرفتی نه خریدیهمان انگار کین ده را ندیدی
نیاید هیچ عاقل در جهانیکه بر مردم سر آید در زمانی
چرا جانت به عالم باز بستهستکه این عالم بیک دم باز بستهست
جهان آنست گر تو مردِ آنیشوی آنجا که هستی آن جهانی