(۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد
بزرگی بود از اصحاب توحیدکه شد در بادیه عمری بتجرید
نه با خود دلو و ابریق و رسن داشتنه آب و زادِ ره با خویشتن داشت
بآخر در ره آمد چون غریباننهاده پارهٔ نان در گریبان
گهی بوئیدی آن نان گه گرفتیگهی چون عاجزان لختی بخفتی
یکی گفتش که چون بودت چنین زیستچنین بیچاره چون گشتی سبب چیست
ببوی پارهٔ نان هر زمان توچنین چون گشتی آخر آنچنان تو
چنین گفت او کزان شیوه بدردمکفارت میکنم آنرا که کردم
که چون تجریدِ من پندار بودستغرور و غفلتم بسیار بودست
ز من آن جمله دعوی بود دعویکنون چون ذرّهٔ در تافت معنی
مرا داد از غرور خویش توبهکنون هر ساعت افزون بیش توبه
برون حق بچیزی زنده بودنکجا باشد دلیل بنده بودن
به چیزی دونِ حق گر زنده باشیبقطع آن چیز را تو بنده باشی
بموئی گر ترا پیوند باشدهنوزت قدرِ موئی بند باشد
تو میباید که کُل برخیزی از پیشبهر دم می در افزائی تو در خویش
چو میدانی که ناکامست مرگتچرا نبوَد بمرگ خویش برگت
نهٔ سر سبزتر از برگ، برخیزبلرز وزرد شو وزهم فرو ریز
بدین دَر گر بخواهی اوفتادنسرافرازیت ازین خواهد گشادن
بدین دَر گر بیفتی چون خرابیچنان خیزی که گردی آفتابی