(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام
مگر ابن المبارک بامدادیبره میرفت برفی بود و بادی
غلامی دید یک پیراهن او راکه میلرزید از سرما تن او را
بدو گفتا چرا با خواجه این رازنگوئی تا ترا جامه کند ساز
غلامک گفت من با خواجهٔ خویشچه گویم چون مرا بیند کم و پیش
چو او میبیندم روشن چه گویمچو او به داند از من من چه جویم
چو بشنید این سخن ابن المبارکبرآمد آتش از جانش بتارک
بزد یک نعره و بیهوش افتادچنان گویا کسی خاموش افتاد
زبان بگشاد چون با خویش آمدکه ما را رهبری در پیش آمد
الا ای راه بینان حقیقتدرآموزید ازین هندو طریقت
که میداند که در هر سینهٔ چیستز چندین خلق داغش بر دل کیست
دلی کز داغ او آگاه گرددرهش در یک نفس کوتاه گردد
که هر دل را که از داغش نشانستبیک دم پای کوبان جان فشانست
چنان کان حبشی ازداغش خبر یافتبیک دم عمر ضایع کرده دریافت