گنج

(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۰ بیت
بکاری بایزید عالم افروزبصرّافان گذر می‌کرد یک روز
یکی قلاش را در پیش ره دیدز سر تا پای او غرق گنه دید
چنان می‌زد کسی حدّش بغایتکه خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت
دران سختی نمی‌کرد آه قلّاشکه می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش
که دایم همچنینم می‌زدندیبه تیغ آتشینم می‌زدندی
چنان زان رند شیخ دین عجب ماندکه در آن جایگه تا وقتِ شب ماند
چو آخر حدِّ او آمد بانجامازو پرسید پنهان پیر بسطام
که چندین زخم خورده خون برفتهتو چون گل مانده خندان و شکفته
نه آهی کرده نه اشکی فشاندهمنم در کارِ تو حیران بمانده
مرا آگاه کن تا سرِّ این چیستکه در محنت توان خوش خوش چنین زیست
چنین گفت آن زمان قلّاش مهجورکه بود ای شیخ معشوق من از دور
ستاده بود جائی بر کنارهنبودش هیچ کاری جز نظاره
چو من می‌دیدمش استاده در راهنبودم آن زمان از درد آگاه
مرا آن لحظه گر صد زخم بودیبچشمم چشم زخمی کی نمودی
ستاده بهرِ من معشوق بر پایچگونه من نباشم پای بر جای
چو بشنود این سخن مرد یگانهز چشمش گشت سَیل خون روانه
بدل می‌گفت ای پیر سیه روزازین قلّاش راه دین بیاموز
همه کار تو در دین باژگونه ستببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست
ترا زین رند دین می‌باید آموختگر آموزی چنین می‌باید آموخت
بسی باشد که در دین اهلِ تسلیمز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم