(۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد
یکی حبشی بر پیغامبر آمدکه تَوبه میکنم وقتش درآمد
اگر عفوست وگر توبه قبولستمرا بر پشتی چون تو رسولست
پیمبر گفت چون تو توبه کردییقین میدان که آمرزیده گردی
دگر ره گفت آن حبشی که آنگاهکه بودم در گناه خویش گمراه
گناهم حق چو نپسندیده باشدمیان آن گناهم دیده باشد
پیمبر گفت پس تو میندانیکه بر حق ذرّهٔ نبوَد نهانی
گناهت ذرّه ذرّه دیده باشدولیکن از کَرَم پوشیده باشد
چو حبشی این سخن بشنید ناگاهبرآورد از دل پر خون یکی آه
چنان آن آهش از دل تاختن کردکه مرغ جانش را بیخویشتن کرد
به پیش مصطفی بر خاک افتادسوی حق پاک رفت و پاک افتاد
صلا در داد یاران را پیمبرکه بشتابید ای اصحاب یکسر
که تا برکشتهٔ حق غرق تشویربگوئید و بپیوندید تکبیر
کسی کو کشتهٔ شرم و حیا شداگر مُرد او تن او توتیا شد
اگر تو ذرّهٔ خاکش ببوئیبوَد صد بحر پر تشویر گوئی