گنج

(۱۱) حکایت دعاگوی و دیوانه

دعا می‌کرد آن داننندهٔ دینجهانی خلق می‌گفتند آمین
یکی دیوانه گفت آمین چه باشدکه آگه نیستم تا این چه باشد
بدو گفتند آمین آن بود راستکامام خواجه از حق هرچه درخواست
چنان باد و چنان باد و چنان بادزبان بگشاد آن مجنون بفریاد
که نبود آن چنان و این چنین هیچکامام خواجه خواهد، چند ازین پیچ
ولیکن جز چنان نبوَد کم و بیشکه حق خواهد چه می‌خواهید ازخویش
گرت چیزی نخواهد بود روزینباشد روزیت جز سینه سوزی
اگر او خواهدت کاری برآیدوگرنه از گلت خاری برآید