(۱۲) حکایت دیوانه که میگریست
یکی دیوانه بودی بر سر راهنشسته بر سر خاکستر آنگاه
زمانی اشک چون گوهر فشاندیزمای نیز خاکستر فشاندی
یکی گفت ای بخاکستر گرفتارچرا پیوسته میگرئی چنین زار
چنین گفت او که پر شورست جانمچو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
که حق میبایدم بی غیر و بی پیچولی حق را نمیباید مرا هیچ