(۱۰) حکایت غزالی و ملحد
بغزّالی مگر گفتند جمعیکه ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
بترسید و درون خانه بنشستکه تا خود روزگارش چون دهد دست
چو در خانه نشستن گشت بسیاردلش بگرفت از خانه بیک بار
کسی نزدیک بوشهدی فرستادکه ای در راه حق داننده اُستاد
ز بیم ملحدان در خانه ماندماگر عاقل بُدم دیوانه ماندم
چه فرمائی مرا تا آن کنم منمگر این درد را درمان کنم من
ازان پیغام بوشهدی برآشفتبدان پیغام آرنده چنین گفت
امام خواجه را گو ای زره دورچو تو حق را نه هم رازی نه دستور
چو حق میکرد در اوّل پدیدتنپرسید از تو چون میآفریدت
بمرگت هم نپرسد از تو هیچیتو خوش میباش حالی چند پیچی
چو بی تو آوریدت در میانهترا بی تو برد هم بر کرانه
چو غزّالی شنید این شیوه پیغامدلش خوش گشت و بیرون جست از دام
چو راهت نیست در ملک الهیچنان نبود که تو خواهی، چه خواهی