گنج

(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث

یکی پیری بخاری بود در راهمخنث پیشهٔ را دید ناگاه
چو او را دید تر دامن بعالم کشید از ننگ او دامن فراهم
مخنث گفت ای مرد بخارانشد نقد من و تو آشکارا
مشو امروز نقدت را خریدارکه فردا نقدها گردد پدیدار
چو مقبولی و مردودی عیان نیستترا از خویش سود از من زیان نیست
چو تو کوری خود می‌بینی امروزچرا دامن ز من در چینی امروز
ولی امروز می‌باید مُقامتکه تا فردا رسد خطی بنامت
چو بشنید این سخن آن مرد از ویبخاک افتاد دل پُر درد از وی
دلا امروز نقد تو که دیدستکه دل از وی بظاهر در کشیدست
تفحص گر کنی از نقد جانتتحیّر بیش گردد هر زمانت
بفرمان رو چو داری اختیاریدگر با هیچ کارت نیست کاری
ازینجا گر نکو ور بد برندتچو بیخود آمدی بیخود برندت