گنج

(۸) حکایت موسی و مرد عابد

یکی عابد نیاسودی ز طاعتنبودی بی عبادت هیچ ساعت
شبانروزی عبادت بود کارشبسر شد در عبادت روزگارش
بموسی وحی آمد از خداوندکه عابد را بگو ای مرد خرسند
چه مقصودست از طاعت مدامتکه در دیوان بدبختانست نامت
چو موسی آمد و او را خبر کردعبادت مرد عابد بیشتر کرد
چنان جدی دران کارش بیفزودکه صد کارش بیکبارش بیفزود
بدو گفتا چو تو از اشقیائیچنین مشغول در طاعت چرائی
بموسی گفت آن سرگشتهٔ راهکه ای طوطی طور و مرد درگاه
چنان پنداشتم من روزگاریکه هیچم من نیم در هیچ کاری
چو دانستم که آخر در شمارمبیک طاعت زیادت شد هزارم
چو نامم ز اشقیای او برآمدهمه کاری مرا نیکوتر آمد
اگرچه آب در آتش بود آنازو هر چیز کآید خوش بود آن
هر آن چیزی کزان درگاه آیدچه بد چه نیک زاد راه آید
اگر نورم بود از حق وگر نارخدایست او مرا با بندگی کار
نمی‌اندیشم از نزدیک و دورشکه دایم این چنینم در حضورش
چو موسی سوی طور آمد دگر بارخطابش کرد حق از اوج اسرار
که چون دیدم که این عابد چنین استز سر تا پای او مشغول دینست
پسندیدم ازو عهد عبادتولی شد در عمل جدش زیادت
چو او در بندگی خویش بفزودخداوندی خدا زو بیش بفزود
کنون از نیک بختانش شمردمز لوح اشقیا نامش ستردم
رسانیدم بصاحب دولتانشبدو از من کنون مژده رسانش
چو تو آگه نهٔ از سر انسانسر موئی مکن انکار ایشان
سری از جهل پر اقرار و انکارکه فردا نقد خواهد شد پدیدار