گنج

(۷) حکایت لیث بوسنجه

برون شد لیث بوسنجه به بازارقفائی خورد از ترکی ستمگار
یکی گفتش که ای ترک این قفا چیستمگر تو خود نمی‌دانی که اوکیست
فلانست او چو خورشیدی همه نورکه وصلش پیش سلطان خوشتر از سور
شنیده بود ترک آوازهٔ اوچو آگه شد ازان اندازهٔ او
پشیمان گشت و چون صاحب گناهانبه پیش پیر آمد عذر خواهان
که پشتم از گناه خویش بشکستندانستم غلط کردم بدم مست
جوابش داد آن پیر دلفگارکه فارغ باش ای سرهنگ ازین کار
که گر این از تو بینم جز سقط نیستولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست
ز خضرت بین همه چیزی ولیکنمشو از بندگی یک لحظه ساکن
نمی‌دانی که مردودی تو یانیز حکم رفته مسعودی تو یانی
ولی دانی که تا جان برقرارستترا بر امر رفتن عین کارست
تو این می‌دانی و آن می‌ندانییقین نتوان فکندن بر گمانی
خداوندی کبیرست و کریمستترا با بندگی کاریست پیوست