حکایت
بأکافی یکی گفت ای سرافرازز معراج نبی رمزی بگو باز
بیان کن سِرّ معراجش که چون بودبگفت او هم درون و هم برون بود
یکی بد ذات او در بود آنجایقین میدید او معبود آنجا
مکانش در حقیقت لامکان بودچرا کاندر عیان او جان جان بود
همه او بود لیکن در حقیقتشد او خاموش و دم زد از شریعت
تو هم گر واقف اسرار گردیز شرعش لایق دیدار گردی
بقدر خود توانی دید جانانیکی گردی تو با توحید خوانان
قدم از شرع او بیرون منه بازکزو گردی مگر تو صاحب راز
ولی بر قدر هر کس راز بایدنمودن تا دری او را گشاید
زهی عطّار کز نور محمدشدی مسعود و منصور و مؤیّد
ازو در جان و در دل مغز داریازان این دُرّهای نغز داری
زبان تو ازو آمد گهردارز قعر بحر جان هردم گهربار
یقین کز خدمت او کام یابیوزو در هر دو عالم نام یابی
رسولا رهبر عطّار از تستزسرّ عشق برخوردار از تست
ز تو دارد گهرهای معانیبجز تو کس ندارد وین تو دانی
یقین کز شاعرانم نشمری توبچشم شاعرانم ننگری تو
تو میدانی، چه گویم بیش ازین منترا میجستم اینجا پیش ازین من
چو دیدم حضرت پاک تو اینجاشدم از عجز من خاک تو اینجا
قبولم کن که تو از حق قبولیتو در سرّ یقین صاحب وصولی
مران از حضرت پاکم حقیقتکه من در حضرتت خاکم حقیقت
چه باشد گر نهی پائی بدین خاککه بر سر داری از حق تاج لولاک
منوّر کن دل عطّار از خویشمر او را کن تو بر خوردار از خویش
بحقّ چار یار برگزیدهکه دورم مفگن ای نور دو دیده