گنج

در معراج حضرت رسالت علیه الصلوة والسلام

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۵ بیت
شبی آمد برش جبریل خرّمکه هان آگاه باش ای صدرِ عالم
ازین تاریکدان خیز و گذر کنبدار الملک ربّانی سفر کن
بسوی لامکان امشب قدم زنبگیر آن حلقه را و بر حرم زن
جهانی بهرت امشب در خروشندهمه کرّوبیان حلقه به گوشند
ستاده انبیا و مرسلینندکه تا امشب جمالت را به بینند
بهشت و آسمان در برگشادستبسی دلها ز دیدار تو شادست
در امشب آنچه مقصودست ازو خواهکه خواهی دید بی‌شک امشب الله
غم امّت در امشب خور که دانیحقیقت جمله اسرار نهانی
براقی بود چون برق آوریدهکه حق ازنور پاکش آفریده
سرا پایش ز نور حق بُد آبادز تیزی خود سبق می‌بردی از باد
نبی بر وی سوار اندر زمان شدمکان بگذاشت سوی لامکان شد
فتاده غلغلی در عرش اعظمکه آمد صدر و بدر هر دو عالم
ملایک با طبقهای نثارشستاده جمله از جان دوستدارش
تمام انبیا را دیده در راهمر او را کرده از اسرار آگاه
نمود آدم ز اوّل کل جمالشحقیقت خلعتی داد ازوصالش
دگر نوحش بکرد از کل خبردارکه تا شد از عیانش صاحب اسرار
ز ابرهیم دید او خلّت کلکه تا بر وی عیان شد قربت کل
چو اسمعیل او را تربیت کرددگر اسحاقش از جان تقویت کرد
دگر یعقوب کردش از غم آزادکه تا شد ذات او از عشق آباد
دگر یوسف بصدقی راز گفتشز شوق دوست شرحی باز گفتش
چو موسی بودش از انوارمشتاقمر او را کرد اندر عشق کل طاق
دگر داود بس راز نهان گفتسلیمانش بسی شرح و بیان گفت
دگر عیسی چو دیدش ذات والامر او را کرد اندر فقر یکتا
یکایک انبیا را دست جودشیقین تشریف داد و ره نمودش
چو گشت آگاه او از قربت دوستگذر کرد او به سوی حضرت دوست
چو سوی سدره بیرون تاخت احمدز ذات دوست سَرّ افراخت احمد
رفیقش آنکه جبریل امین بودکه یک پر ز آسمانش تا زمین بود
در آنجا باز ماند و مصطفی شدبه سوی قربِ ذات پادشا شد
سؤالی کرد از جبریل آن شاهچرا ماندی قدم نه اندرین راه
جوابش داد کای سلطان اسراراجازت بیش ازینم نیست رفتار
مجالم بیشتر زین نیست یک دمترا باید شدن ای شاه عالم
سر موئی اگر برتر بأعلیپرم سوزد پرم نور تجلّی
ترا باید شدن تا حضرت یارترا زیبد که داری قربت یار
روان شد سیّد و او را رها کرددل خود را ز دون حق جدا کرد
بشد چندان که چون دید از فرود اوبرش جبریل گنجشکی نمود او
همی شد تا ازین نیز او گذر کردورای پردهٔ غیبی نظر کرد
نه جا دید و جهت نه عقل و ادراکنه عرش و فرش ونه هم کرّهٔ خاک
عیان لامکان بی جسم و جان دیددر آنجاخویشتن را او نهان دید
زتن بگذشت و ز جان هم سفر کردچو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد
چو در آغاز دید اعیان انحامندای کل شنید از یار پیغام
ندا آمد ز ذات کل که فان آیرها کن جسم و جان بی جسم و جان آی
درآ ای مقصد و مقصود ما تونظر کن ذات ما را با لقا تو
دران دهشت زبانش رفت از کارمحمد از محمد گشت بیزار
محمد خود ندید و جان جان دیدلقای خالق کون و مکان دید
نبود احمد خدا بود اندر آنجاعیان عین لقا بود اندر آنجا
خطابش کرد کای صدر دو عالمتو چونی گفت بی‌چونم درین دم
تو بی‌چونی من اینجا خود که باشمچو تو هستی حقیقة من چه باشم
توئی و جز تو چیزی نیست اعیانتوئی عقل و توئی قلب و توئی جان
خطاب آمد که ای بود همه توامان جمله و سود همه تو
توئی مقصود ما در آفرینشچه می‌خواهی بخواه ای عین بینش
محمد گفت ای دانای بی‌چونتوئی سرّ درون و راز بیرون
تو می‌دانی حقیقت سرّ رازمکه بهر امّت خود با نیازم
حقیقت امّتی دارم گنه گارولی از فضل تو جمله خبردار
خبردارند از دریای فضلتچه باشد گر کنی بر جمله رحمت
خطاب آمد ز حضرت بار دیگرکه بخشیدم سراسر ای مطّهر
مخور غم از برای امّت خویشکه هست از جرم ایشان فضل ما بیش
حقیقت رحمت ما بی‌شمارستز مخلوقات ما را با تو کارست
مرا با تست کار از کلِّ آفاقترا بگزیدم و کردم ترا طاق
توئی یکتا میان آفرینشتوئی مر جمله را چون چشم بینش
پس آنگه سرِّ کل با او بیان کردسه باره سی هزارش سر عیان کرد
خطابش کرد کای محبوبِ بی‌چونازین سه سی هزاران دُرّ مکنون
بگو سی و مگو سی پیش یاراندگر سی خواه گو خواه مگو آن
بهر کو مصلحت دانی عیان کنوگرنه در درون خود نهان کن
چو رفت این بازگشت از لامکان اوبه سوی عالم سفلی روان او
چو باز آمد ازان حضرة با شتابهنوزش گرم بود آن جامهٔ خواب