گنج

غزل شمارهٔ ۹

در دلم افتاد آتش ساقیاساقیا آخر کجائی هین بیا
هین بیا کز آرزوی روی توبر سر آتش بماندم ساقیا
بر گیاه نفس بند آب حیاتچند دارم نفس را همچون گیا
چون سگ نفسم نمکساری بیافتپاک شد تا همچو جان شد پر ضیا
نفس رفت و جان نماند و دل بسوختذره‌ای نه روی ماند و نه ریا
نفس ما هم رنگ جان شد گوییانفس چون مس بود و جان چون کیمیا
زان بمیرانند ما را تا کنندخاک ما در چشم انجم توتیا
روز روز ماست می در جام ریزمی می‌جان جام جام‌اولیا
آسیا پر خون بران از خون چشمچند گردی گرد خون چون آسیا
خویشتن ایثار کن عطار وارچند گوئی لا علی و لا لیا