غزل شمارهٔ ۸۹
کم شدن در کم شدن دین من استنیستی در هستی آیین من است
حال من خود در نمیآید به نطقشرح حالم اشک خونین من است
کار من با خلق آمد پشت و رویکافرین خلق نفرین من است
تا پیاده میروم در کوی دوستسبز خنگ چرخ در زین من است
از درش گردی که آرد باد صبحسرمهٔ چشم جهانبین من است
چون به یک دم صد جهان از پس کنمبنگرم گام نخستین من است
من چرا گرد جهان گردم چو دوستدر میان جان شیرین من است
ماهرویا عشق تو گر کافری استاین چنین صد کافری دین من است
گر بسوزم زآتش عشقت رواستکآتش عشق تو تسکین من است
تا دل عطار خونین شد ز عشقخاک بستر خشت بالین من است