غزل شمارهٔ ۸۸
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان استدل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق استشور لب لعلش همه شیرینی جان است
نقاش که بنگاشت رخ او به تعجباز غایت حسن رخش انگشتگزان است
جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکیوابروی تو، در تیر زدن سخت کمان است
از غالیه دانت شکری نیست امیدمکان خال سیه مشرف آن غالیه دان است
از بس دل پرتاب که زلف تو ربوده استزلف تو چنین تافته پیوسته از آن است
قربان کندم چشم تو از تیر که پیوستخون ریختن و تیر از آن کیش روان است
خورشید که رویش به جهان پشت سپاه استبر پشتی روی تو دل افروز جهان است
تا روی دل افروز تو ، عطار بدیده استحقا که چنان کش دل و جان خواست چنان است