غزل شمارهٔ ۹۰
عشق تو ز اختیار بیرونستوصل تو ز انتظار بیرونست
چون با تو نهم قرار وصلتچون کار تو از قرار بیرونست
مرغی که دراوفتد به دامتهر لحظه ز صد هزار بیرون است
جانهای عزیز را درین دردسرگشتگی از شمار بیرون است
زان برد غم تو روزگارمکز گردش روزگار بیرون است
آنجا که حساب کار عشق استاز پردهٔ پردهدار بیرون است
بیکار مباد هیچکس لیککار تو ز وسع کار بیرون است
هرچ آن تو نهی به حیله برهمجمله ز حساب یار بیرون است
ای دل ره یار گیر کین راهاز زحمت تخت و دار بیرون است
در عالم عشق کار عطاراز شیوهٔ فخر و عار بیرون است