غزل شمارهٔ ۸۶
همه عالم خروش و جوش از آن استکه معشوقی چنین پیدا، نهان است
ز هر یک ذره خورشیدی مهیاستز هر یک قطرهای بحری روان است
اگر یک ذره را دل برشکافیببینی تا که اندر وی چه جان است
از آن اجسام پیوسته است درهمکه هر ذره به دیگر مهربان است
نه توحید است اینجا و نه تشبیهنه کفر است و نه دین نه هر دوان است
اگر جمله بدانی هیچ دانیکه این جمله نشان از بی نشان است
دلی را کش از آنجا نیست قوتیمیان اهل دل دستار خوان است
دل عطار تا شد غرق این راههمه پنهانیش عین عیان است