غزل شمارهٔ ۸۵
جهانی جان چو پروانه از آن استکه آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوستمرا زنارِ زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مستمرا گفتا که دین من عیان است
درین دین گر بقا خواهی فنا شوکه گر سودی کنی آنجا زیان است
بدو گفتم نشانی ده ازین راهمرا گفتا که این ره بینشان است
ز پیدایی هویدا در هویداستز پنهانی نهان اندر نهان است
فنا اندر فنای است و عجب اینکه اندر وی بقایِ جاودان است
چو پیدا و نهان دانستی این راهیقین میدان که نه این و نه آن است
به دین ما درآ گر مرد کفریکه عاشق غیر این دین کفردان است
یقین میدان که کفر عاشقی رابنا بر کافریِ جاودان است
اگر داری سر این پای در نهبه ترک جان بگو چه جای جان است
وگرنه با سلامت رو که با توسخن گفتن ز دلق و طیلسان است
برو عطار و تن زن زانکه این شرحنه کار توست کار رهبران است