غزل شمارهٔ ۶۵۰
کاری است قوی ز خود بریدنخود را به فنای محض دیدن
مانند قلم زبان بریدهبر لوح فنا به سر دویدن
صد تنگ شکر چشیده هر دمپس کرده سؤال از چشیدن
این راز شگرف پی ببردنوانگاه ز خویش پی بریدن
صد توبه به یک نفس شکستنصد پرده به یک زمان دریدن
در میکده دست بر گشادنبا ساقی روح می کشیدن
در پرتو دوست همچو شمعیدر خود به رسیدن و رسیدن
بی خویش شدن ز هستی خویشدر هستی او بیارمیدن
همچون عطار عشق او رابر هستی خویشتن گزیدن