غزل شمارهٔ ۶۴۹
عشق چیست از خویش بیرون آمدنغرقه در دریای پر خون آمدن
گر بدین دریا فرو خواهی شدننیست هرگز روی بیرون آمدن
ور سرِ کم کاستی داری ، در آیزانکه اینجا نیست افزون آمدن
لازمت باشد اگر عاشق شویترک کردن عقل و مجنون آمدن
از ازل آزاد گشتن وز ابدمحرم سر هم اکنون آمدن
چون توان بودن به صورت بارکشپس به معنی فوق گردون آمدن
سر بریده راه رفتن چون قلمپا و سر افکنده چون نون آمدن
سرنگون رفتن درین دریای ژرفپس نهان چون در مکنون آمدن
چون دهم شرحت همی گم بودگی استمحرم این بحر بیچون آمدن
تا ابد یکرنگ بودن با فنانی همی هردم دگرگون آمدن
چیست ای عطار کفر راه عشقسست دین از همت دون آمدن