غزل شمارهٔ ۶۱۵
بر هرچه که دل نهاده باشیمدر مشرکی اوفتاده باشیم
گر بر کامی سوار گردیمحالی ز دو خر پیاده باشیم
صد عمر اگر به سر باستیمداد نفسی نداده باشیم
مستی و غرور سخت کاری استغم نیست که مست باده باشیم
زان پیش که سر نماند آن بهکین باد ز سر نهاده باشیم
هرگه که ز زاد و بوم رستیمبینی که ز مرد زاده باشیم
چون سایه در آفتاب روشندر پیش خود ایستاده باشیم
آن به که درین قفس چو عطاراز هستی خویش ساده باشیم