غزل شمارهٔ ۱۱۰
ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیستبا درد او بساز که درمان پدید نیست
حد تو صبرکردن و خونخوردن است و بسزیرا که حد وادی هجران پدید نیست
در زیر خاک چون دگران ناپدید شواین است چارهٔ تو چو جانان پدید نیست
ای مرد کندرو چه روی بیش ازین ز پیشچندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست
با پاسبان درگه او های و هوی زنچون طمطراق دولت سلطان پدید نیست
ای دل یقین شناس که یک ذره سر عشقدر ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست
فانی شو از وجود و امید از عدم ببُرکان چیز کان همیطلبی آن پدید نیست
از اصل کار، جان تو کی با خبر شودکانجا که اصل کار بود جان پدید نیست
جان ناپدید آمد و در آرزوی جاناز بس که سوخت این دل حیران، پدید نیست
عطار را اگر دل و جان ناپدید شدنبود عجب که چشمهٔ حیوان پدید نیست