گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۹

از تو کارم همچو زر بایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیست
تا کی آخر از فراقت کار منبا وصالت به بتر بایست نیست
تا بگریم در فراقت زار زارعالمی خون جگر بایست نیست
چون بدادم دل به تو بر یک نظردر منت به زین نظر بایست نیست
چون شکر داری بسی با عاشقانیک سخن همچون شکر بایست نیست
من ز سر تا پای فقر و فاقه‌اممن تو را خود هیچ در بایست نیست
چون درآیی از درم بهر نثارعالمی پر گنج زر بایست نیست
چون بدیدم دلشده عطار رابر کف پای تو سر بایست نیست