غزل شمارهٔ ۱۱۱
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
در جشن می عشق که خون جگرم ریختنقل من دلسوخته جز خون جگر نیست
مستانِ میِ عشق درین بادیه رفتندمن ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
در بادیهٔ عشق نه نقصان نه کمال استچون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست
گویند برو تا به درش برگذری بوکهیهات که گر باد شوم روی گذر نیست
زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروزجز بیخبریم از دل خود هیچ خبر نیست
جانا اگرم در سر کار تو رود جاناز دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست
در دامن تو دست کسی میزند ای دوستکاو در ره سودای تو با دامن تر نیست
دانی که چه خواهم من دلسوخته از توخواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
عطار چنان غرق غمت شد که دلش رایک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست