بخش ۱۳ - فغان کردن گل در هجر بلبل و شکایت از روزگار
نسیم صبحدم آمد به گلشنبه چشمش گلشن آمد همچو گلخن
گل از بلبل به کلی دست شستهدریده پیرهن در خون نشسته
هزاران خار در پا, دست در گِلفراق بلبلش بنشسته در دل
چو سرو اندر چمن افتان و خیزانبه زاری زار میگفت ای عزیزان
به هم خوش بود ما را در گلستانحسد بردند بر ما جمله مرغان
حسودان را به جز کوری مبادامیان همدمان دوری مبادا
همینش کار باشد چرخ گردانکه دوری افکند با دوستداران