بخش ۱۲ - پیغام فرستادن بلبل بهدست باد صبا و اشتیاق او به گل
چو میرفتند بر بالای کهسارنسیم صبحدم آمد به گلزار
به دامانش بزد بلبل به دستانز بهر دلستان آن هر دو دستان
نسیم صبحدم را گفت برخیزبرو در دامن معشوقم آویز
بگو با من ترا آرام چونستمرا بیتو جگر یک قطره خونست
چنانم در فراقت ای دلآرامنه صبرم ماند و نی هوش و نه آرام
دلم مشتاق توست ای جان شیرینچو میل خاطر خسرو به شیرین
اگر بار دگر رویت ببینمبه خلوت یک زمان پیشت نشینم
غم گیتی به یک جو برنگیرمنباشم مردهٔ گر زان چه میرم
به جز چشمم کسی رویت مبینادغم گیتی سر کویت مبیناد
اگر عمرت بود زین پس بمانموگرنه جان به عشقت برفشانم