گنج

بخش ۱۱ - عجز آوردن بلبل به پیش باز و دستوری طلبیدن او

بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوشبمن رسوای عالم پرده درپوش
چو کردی لطف و بنمودی بزرگیچو شیران رحم کن بگذر ز گرگی
مرا بگذار تا بهر سلیمانبسازم تحفهٔ مدح از دل و جان
که شرط مرد دانا این چنین استبه هر کاری که باشد پیشه این است
خردمندان چو آیند نزد شاهانبه نظم آرند دعای صبحگاهان
سه چیز آید وسیلت نزد شاهانهنر یا مال یا مرد سخندان
هر آن کس کو تهی‌دستی نمایدهمیشه کار او پستی نماید
من از مال و هنر چیزی ندارمولی گنج سخن دارم بیارم
به بلبل گفت هین میساز و میروز هر چیزی که داری کهنه و نو
چو ره پیش است ما از پس چرائیماگر چه خسته بال و بسته پائیم
بیا تا پای بگشائیم یک رهبه فرق سر به پیمائیم یک ره
زمین بوسیم در بزم جهانداردعای دولتش گوئیم صد بار