گنج

بخش ۱۹ - در تحقیق صحبت فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۴ بیت
بپای عشق باید رفتن این راهبنور علم شاید رفتن این راه
بمقصد چون رسی هر دو رمیدندترا بی هر دو اندر خود کشیدند
چو علم کسبیت کردند غارتترا بخشند علمی از اشارت
عبارت زان لدنی کرد دانااگر مکشوف گردد جمله اشیاء
حیات جملهٔ اهل معانیاز آن علمست می‌باید که دانی
شوی زنده بدو از خویش مردهنگیرد بر تو زان سر هیچ خورده
نباشد مرد را نزدیک تو بارهمیشه زنده مانی اندران کار
ترا رخصت بود اندر خرابیبسا گنج معانی را که یابی
تو عالی همتی شو بشنو ای یاربود عالی همم پیوسته ز ابرار
چوداری همتی ره بیشتر روقدم از خود کن و بی‌خویش درشو
که تا ملک خرابی را به بینیجگرهای کبابی را به بینی
چو گردی کافر ای یار موافقشوی آنگاه در اسلام صادق
خراباتی شوی میخوارگردیز علم و عقل خود بیزار گردی
چه دانی تا خرابی خود چه جایستکه علم و عقل بر آنجا بپایست
اگر ملک خرابی باز یابیمقام فخر و عز و ناز یابی
نشان جمله معلوم ای برادرچو صاحب دل شوی دانی تو یکسر
ببخشد عالمی گر زانکه خواهیولی خواهش کند اینجا تباهی
شناسای معانی بس نهان استکه آن معنی ورای جان جانست
اگر رمزش ازین معنی بدانیترا بهتر ز گنج شایگانی
بخواهم گفت رمزی زین خرابیکه تا ذوقی ازین معنی بیابی
مرادم زین خرابی بیخودی داننه عصیان کردن و کار بدی دان
همان کافر شدن در بینش خویشاگرمردی درین معنی بیندیش
شراب نیستی رانوش کردنوجود خود زخود بیهوش کردن
کند اعمال و ناکرده شماردنظر بر گفت و کرد خود ندارد
شراب نیستی را چون کند نوششود از شوق حق حیران و مدهوش
وجود اودل و دنیا نداردسر همت به عقبی در نیارد
ز بیخوشی نداند پیش و پس رابجز موئی ندارد هیچ کس را
چو بیخود شد دگر کس را نه بیندمقام نیستی را بر گزیند
بساط هستی خود در نورددکه تا زنده بود گردش نگردد
بدنیا در ندارد کار و بارینه از اعمال دارد اختیاری
مجرد گردد از جمله علایقنیامیزد زمانی با خلایق
گر او را خود دو صد فرزند باشدبدل زان جمله بی پیوند باشد
بود ثابت قدم در شرع دائمبامر و نهی در پیوسته قائم
خرابات اهل دین این کار گویندکه ترک نفس و کار و بار گویند
بهر جائی خرابی را که گویمبگرد این معانی دان که پویم
اگر زینسان خراب و بینوائینظر با تو کند در تنگنائی
همان آن یک نظر از روی بینشترا بهتر ز جمله آفرینش
همیشه آن نظر را باش طالبکه تا گردد محبت بر تو غالب
بحالت گر یکی ز ایشان نظر کردتمامت هستی از ذاتت بدر کرد
رساند تا بعلیین کلاهتجهان را آرد اندر زیر جاهت
مشو تو منکر احوال ایشانکه تا یابی نصیب از حال ایشان
اگر منکر شوی حالت تباهستاز آن روی دلت یکسر سیاه است
بود انکار ایشان عین خذلانمبادا هیچکس در شین خذلان
نباشد یاد ایشان هرگز از خودنخواهد هیچکس را ذرهٔ بد
مرید و منکر و احرار و اغیارهمه از روی شفقت جمله را یار
بجز حضرت کس ایشان را نداندخرد از وصف ایشان خیره ماند
تو این نکته بعقل اندر نیابیکه عقل تو کند آنجا خرابی
تو مشنو نکتهٔ پیران یوناننه قول این خدا دوران دو نان
که بنهد ماورای عقل طوریکند بر حال خو زین گفته جوری
ولایت برتر از طور عقول استازین معنی که عقلت بوالفضول است
ولایت عالم عشق است میدانکه عقل آنجا بود مدهوش و حیران
چه نسبت عقل را با عشق جانانداند این سخن جز مرد دانا
بود پوشیده راز عشق بر عقلنیاید راست ساز عشق بر عقل
بدرویشی فرو آید سر عقلکه ذل و مسکنت شد درخور عقل
مذلت جوید و بیچارگی فقرز خان و مال خود آوارگی فقر
نه در اصل سخن باشد خطائینیاید رفتن ازجائی بجائی
اگر بحثی رود اندر معانیحقیقت شرع باشد تا که دانی
اگر در شیوهٔ فقر و فقیریسخن گویم بسی بر من نگیری
هر آن چیزی که باشد خارج از شرعبکاری باز ناید اصل تافرع
بلی باید که معنی بین بود مرددرون او بود مستغرق درد
کسی کو اهل این اسرار باشددرونش را بمعنی کار باشد
چو چشم معنیش کج بین شد ای یارمعانی جمله کج پندارد اغیار
چو من تازی سخن باشم تو رازیمیان ما نباشد کارسازی
ازین معنی نهم بر هم دهن راز نوعی دیگر آغازم سخن را