بخش ۱۸ - در بیان نصیحت و نگاهداشت صحبت
ز عهد خویش داد خویش بستاناگر غافل شوی باشی چو مستان
نفسهای تو معدود است یکسرکند بر هر یکی حکمی بمحشر
موزع کن بخود اوقات و ساعتبروز و شب بانواع عبادت
بشرط آنکه چون کوشیده باشیبجد و جهد خود پوشیده باشی
مکن بعد از فریضه هیچ کاریمگر باری که برداری ز یاری
چو خدمت هست ترک نافله گویبخدمت بردهاند از هر کسی گوی
بخدمت کوش تا یابی تو حرمتبخدمت مرد گردد اهل صحبت
بهین جمله خدمتهاست خدمتسر جمله سعادتهاست خدمت
یقین میدان شهی یابی ز خدمتنجات از گمرهی یابی زخدمت
سلوک راه و معراج معانیشود پیدا ز خدمت تا که دانی
منه منت به پیش راه درویشمقامی نیست نک این باب اندیش
چنان خدمت کن ای یار یگانهکه منّت بر تو باشد جاودانه
چو خدمت کردی و منت نهادییقین آن رنج را بر باد دادی
چو برگ منتی دیدی تو برخیزاز آن صحبت بپای جهد بگریز
کزان صحبت نیابی هیچ کاریبجز ضایع گذشتن روزگاری
بدان در راه صحبت بس خطرهاستنفسها را بصحبت بس اثرهاست
بد افتد مر ترا از بد قرینتاگر یک دم بود او هم نشینت
در آن یک دم خرابیها نمایدکه شرح آن بگفتن در نیاید
اگر هم صحبت نیکست در راهفزاید مر ترا در صحبتش جاه
چو قدر صحبت او را بدانیچشی زان صحبت آب زندگانی
گر آن صحبت دمی معدود باشداز آن هم صحبتش مسعود باشد
مثال کیمیا دان صحبت چندکه بر افعال و اعمال تو افکند
تمامت را برنگ خود برآردبتوبه روز بدبختی سرآرد
بجان و جاه و مال ای مرد درویشکه تا تو داده باشی داد صحبت
تقرب کن تو با همصحبت خویشبود بر جا همان بنیاد صحبت
منه تفضیل خود را بر یکی مورکز آن معنی شود چشم دلت کور
اگر فضلی شناسی خویشتن رابود بر تو فضیلت اهر من را
بخود گر زانکه داری نیک ظن راهمان قدری شناسی خویشتن را
ز تو بیقدر تر اندر دو عالمنباشد هیچکس ز اولاد آدم
ز رحمت باشی الحق بیکرانهچو کردی خویش بینی در میانه
نظر بر فضل او میدار دائمبلطف حق درین ره باش قائم
که کردارت بکاری باز نایدتمامی کارت از فضلش گشاید
همی کن کار و بفکن از نظر دورکه تا باشی از آن پیوسته مسرور
بدست و کسب خود میکن تو کاریکه راحت میرسد از تو بیاری
سئوال و خواستن رادر فرو بندکه بگشاید از این معنی دو صد بند
مگر گردی تو حاجتمند مطلقسئوالی کرد شاید از در حق
که باشی اندر و دور از ذخیرهشود مرد از ذخیره سخت خیره
مخور جز بر ضرورت لقمه وقفصفا هرگز نیارد لقمه وقف
بود مردار مال وقف پیشمبود این مرتبه آئین و کیشم
مدار از کس دریغی لقمهٔ خویشاگر باشد شه و ورهست درویش
که وقت احتیاج آب و نانیبود یکسان شهی و پاسبانی
ولیکن صحبت از هر کس نگهدارز بد صحبت فرو بندد ترا کار
بدستت گرفتد وقتی دو تا نانبنه نانی از آن برخوان اخوان
چو مردی هر دو را ایثار کن زوداگر در دست داری خرج کن زود
در آن وجهی که صاحب شرع فرمودخدا گردد از این ایثار خوشنود
تو برگ مرگ از قرآن همی سازکه تا کارت بود پیوسته با ساز
حدیث و نص را نیکو نگهداربشرط آنکه آری هر دو در کار
اگر بیکار مانی این و آن رایقین دان خصم کردی هر دو آن را
شفیعت خصم گردد در قیامتندارد سود آنگاهی ندامت